صبح ات بخیر
خاطره ی همیشه پاییز
هنوز توی همان خیابان
که به هم رسیدیم
و برگی روی شاخه ی درختانش نبود
نشسته ام
من که چیزی نمی بینم
به جان دوستی مان
اما می گویند
بهار که از اینجا گذشت
سراغ تو را گرفت...
...................................
دلتنگی هایت را
بگذار روی بالش ات
شاید روزی سر به زمین بگذارم
روی پر پرندگانی که با تو خوابیدند...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ساعت 13:33 توسط حمید روزبان
|
شعر دریچه ایست به جهان انسانی